عملیات رمضان

 منبع : Heydarpoor.ir

 نويسنده : دکتر عوض حیدرپور    ایمیل : info(@)heydarpoor.com

 نوشته شده در تاريخ : 1391/06/06   ( آخرين ويرايش : 1391/06/13 )

در بهداري تيپ امام حسين (ع)

سال 1361 از سال هاي با بركت براي انقلاب اسلامي و افرادي است كه براي انقلاب حاضر شدند از همه چيز بگذرند و ايثار نمايند. با آغاز اين سال پيروزي فتح المبين را داشتيم و با فاصله دو ماهه از آن خرمشهر آزاد شد. آن روزها  نیروهای شهرضا و دهاقان دو گروه بودند. یک بخش از آنها در تیپ امام حسین بودند. و  قسمت دوم در تابعيت تيپ 25 كربلا بودند. بخش اول كه يك گردان بودند در آنسوي كارون روبروي شهرك امام حسين (ع) بودند و قسمت دوم در تابعيت تيپ 25 كربلا بودند. بخش اول كه يك گردان بودند در آنسوي كارون روبروي شهرك امام حسين (ع) خيمه زدند و سرپلی  براي عمليات ایجاد کردند و بخش دوم يك مقداري پايين تر روبروي تأسيسات دارخوين (جايي كه بعدها تيپ قمربني هاشم (ع) مستقر شد) با استعداد دو گروهان مسئوليت پدافند داشتند. در همين اثنا مراودات من با بهداري تیپ نيز شروع شد. يكروز به عنوان يك فرد عادي به بهداري مراجعه كردم. برادري كهنسال كه شايد حدود 60 سال داشت آنجا مشغول طبابت بود. از ايشان چيزي سوال نكردم منتها ديدم معالجاتي كه مي كنند خيلي پايه اي ندارد. به برادران بهداري مراجعه كردم آنها گفتند نام ايشان آقاي « نصر» است و به عنوان معاين و معالج بيماران عمل مي كند. به همين دليل حساس شدم و جستجو كردم تا بهرحال نتيجه به اين صورت درآمد:

«آقاي نصر به مدت چهل سال به عنوان پزشكيار در راه آهن خدمت كرده اند و حسب وظيفه شرعي الان آمده اند جبهه و چون پزشك در تيپ وجود ندارد برابر قواره هايي كه در قطار بيماران را معالجه مي كرده اند به كار طبابت مشغول شده اند.»

مشاهده اين صحنه سبب شد كه با وجد علاقه شديدي كه به بودن در ميان بچه هاي عملياتي داشتم تصميم گرفتم بيايم بهداري و لذا با عنوان پزشك عمومي به بهداري تيپ امام حسين(ع) پیوستم.

مدتها طول كشيد تا ثابت شد و يا به عبارتي ثابت كردم كه داراي دكتراي پزشكي هستم  عنوان پزشك  به بهداري آمده ام. چرا كه تا آنروز هيچ پزشكي نه كه به بهداري تيپ امام حسين (ع) به هيچ تيپي نيامده بود. بهرحالت استقرار اينجانب در بهداري تيپ در زمان مسئوليت برادر حاج يوسف كشفي بود. اگر فرصت شد بعداً مفصل شخصيت ايشان را معرفي خواهم كرد. ولي به اجمال بگويم كه ازجمله چراغ هاي نادر و روشني بخش ايام جبهه ما ايشان بودند و اگر اغراق نكرده باشم من ديگري را جلوتر از ايشان نديدم كه در اينجا معرفي نمايم. خداوند توفيق داد كه آشنايي ما تا سال ها بعد ادامه يافت. الان كه اين يادداشت را مي نويسم  سال هاست ايشان را نديده ام ولي چه حالاتي زيبا و دوست داشتني در آن روزها داشت . قبلاً نوشتم اوايل تيرماه بود كه با ايشان آشنا شدم و تا بهمن ماه همان سال يعني 9 ماه بعد از آن من متوجه نشده بودم كه آقاي كشفي يك چشم، يك كليه، بيش از نيمي از كبد، يك ريه و خلاصه چيزي حدود 50 درصد از امعا و احشا را براي اسلام داده است با اينكه خيلي زود با هم مأنوس و صميمي شديم. چقدر اين حالت او براي من اكنون كه بيش از 30  سال از آن تاريخ مي گذرد هنوز زيباست. وقتي كه آدم حال،‌ روحيه و برخوردهاي فرصت طلباني را مي بيند كه براي ارضاء نفس و اميال خود حاضرند از كاه خدمتي كه نكرده اند كوه ايثار بسازند،‌ چقدر آن روحيه و يادآوري اش لذت بخش است. بگذاريد يك خاطره از ايشان تعريف كنم. بعدازظهر 4/5/1361 بود. افراد تيپ براي شركت در مرحله پنجم عمليات رمضان اعزام شده بودند. آخرين دسته نيروهاي رزمي حدود ساعت 2 بعدازظهر به طرف پاسگاه زيد اعزام شدند و حدود ساعت 3 يا 4 بعدازظهر بود كه آقاي كشفي آمدند و به ما اعلام كردند كه آماده حركت باشيم. مسئوليت راه اندازي و اداره اورژانس خط بر عهده اينجانب گذاشته شده بود. بچه هاي بهداري كه سوار خودروها شدند من، آقاي كشفي و يكي ديگر از برادران به نام آقاي انصاري قرار شد با يك آمبولانس برويم و سر راه يكي دو هماهنگي لازم را انجام بدهيم.  وقتي پاي آمبولانس ايستاده بوديم آن آقاي انصاري گفت: حاجي اگر اجازه بدهيد برويم غسل شهادت بكنيم و بعداً حركت نماييم. حاجي كشفي يك جوابي داد با يك حالي كه هنوز حد اعلاي خلوص آن در گوشم طنين انداز است. گفت: «براي چه غسل كنيم،‌ ما هنوز بايد خدمت كنيم، اگر غسل شهادت بكنيم كه شهيد مي شويم» اينها را حاجي گفت و سوار آمبولانس شديم براي خط. ماه ها بعد از آن وقتي فهميديم كه حاجي جانبازي با آن مرتبه وحد اعلي است . فهميدم كه راستي اگر او نيت مي­كرد و غسل شهادت مي نمود حتماً هم شهيد مي­شد اگر چه كه او «يك شهيد بود، شهيد زنده»



دانلود فايل : عملیات رمضان ( 967KB )

<< آخرین صفحه   1 2 3 4 5 6 7 8   اولین صفحه >>