عملیات بدر

 منبع : Heydarpoor.ir

 نويسنده : دکتر عوض حیدرپور    ایمیل : info(@)heydarpoor.com

 نوشته شده در تاريخ : 1391/06/06   ( آخرين ويرايش : 1392/02/07 )

قبل از آن اورژانس ما در هور از دو قسمت ساخته شده بود يك قطعه از پل هاي خيبري اورژانس بود با دو تخت و يك قطعه ديگر انبار دارويي و خوابگاه بود. دو قطعه پل نفر رو هم در جلوي واحد اول بود كه در واقع اسكله بودند و در عقب قطعه دوم هم يك قطعه پل نفر رو بود به عنوان آبريزگاه. آب خوراكي را از وسط هور با بلم مي آوردند. آن روزها آب معدنی نبود. برادر كاملي كه يادش كردم مي رفت آب مي آورد، چايي دم مي كرد و به نظامت اين دو واحد هم مي رسيد به طوري كه من اول فكر مي كردم نيروي خدماتي است. با شروع عمليات دست بكار پرستاري شد، مي خواستم جلوي او را بگيرم ديدم نه خير خيل قشنگ كار مي كند خيلي دلم خوش شد كه ايندفعه يك رفيق اينجوري داريم در عين اينكه در كار فني بهداري جبهه استاد است، ابايي از انجام وظايف بچه هاي خدماتي هم ندارد خيلي زود بهم جوشيديم. روز اول پس از آغاز عمليات با هم آمديم شرق دجله،‌ سه روز با هم آنجا كار كرديم. يك دريا معرفت بود از همه رقم . با اينكه حدود 22 سال سن بيشتر نداشت رفتارش به مانند مردهاي چهل ساله بود. شب چهارم عمليات يك آتش سنگيني توسط عراقي ها از ساعت 5/10 شب تا حدود 12 شب روي بچه هاي ما ريخته شد و يك تعدادي هم مجروح و شهيد داديم. خاطره اين شب  نوشتنی (روي كاغذ آمدني) نيست بايد آنجا مي بودي و مي ديدي تا آن شب را درك كني. اگر دوازده آيه اول سوره شريفه انفال را با حال روزهاي ماه مبارك رمضان بخواني و خود را در اردوگاه حضرت رسول (ع) ببري و در خدمت شريفش باشي و آنچه بر اهل آن اردوگاه در شب عمليات بدر در سال دوم هجرت گذشته است خوب درك كني حال آن شب چهارم عمليات بدر ما هم دستت خواهد آمد. ممكن است بعضي ها به اين معني ايراد بگيرند ولي ايرادشان وارد نيست چرا كه آنها  خودشان هم آن شب آنجا نبوده اند. اورژانس ما آن شب به فاصله 100 متري از قرارگاههاي تاكتيكي ارتش و سپاه بود و تا آنجا كه در دفتر يادداشت هاي من ثبت شده است آقای بشردوست فرمانده قرارگاه سپاه بود كه بعداً آقا رحيم صفوي هم به آن قرارگاه ملحق شدند و در قرارگاه ارتش هم آقاي حسن سعدي حضور داشت كه روز آخر آقاي صياد شيرازي هم به ايشان ملحق شدند. بنابراين حال آن شب را ماها كه آنجا بوديم بهتر از هر كسي مي توانيم درك كرده و بيان نماييم.

همان شبانه مجروحين آتشباري عراقي ها را براي ما آوردند، اقدامات و معالجه اورژانس انجام شد تعدادي از زخمي ها به واحدها برگشتند. يك تعداد را همان بغل اورژانس در محوطه نگه داشتيم و چندتايي كه حال مناسب نداشتند شبانه با قايق به عقب فرستاديم.

پس از آن فرصتي شد با برادر كاملي نشستم و صحبت كردم تا ساعت یک ونیم بعد از نيمه شب. سئوال كردم كه تو با اينهم معرفت و قرب از كجا به جبهه آمده اي؟ گفت بهيار و مسئول بخش پرستاري شبكه بهداري فريدونشهر هستم. براي چهل و پنج روز آمدم جبهه، بعداً گفتند كه در چهل و پنج روز آينده عمليات داريم، ماندم براي عمليات، چهل و پنج روز دوم هم تمام شد و الان 8 روز از آن 90 روز گذشته است. سئوال كردم از زندگي بگو، مجردي يا متأهل؟ پاسخ داد زنم عقد است انشاءالله پس از مراجعت عروسي خواهم كرد. به او گفتم بخوابيم كه فردا احتمالاً روز سختي در پيش داريم.

او يك جاي خوابي تهيه كرد، در كنار دژ قطعه اي را صاف كرد، يك تكه تخته ويژه آسيب ديدگان مهره را گذاشت روي آن و كيسه خوابي روي آن باز كرد، و يك پتو كشيد روي كيسه خواب و به من اشاره كرد گفت فلاني اين رختخواب را براي شما آمده كردم آنجا بخوابيد كه فردار سرحال تر خدمت كنيد. نگاه كردم به آن رختخواب شبحي در ذهنم تصوير بست كه  هر كه آنجا بخوابد سپيده صبح به در قرارگاه ابدي ياران رفته است و به ملكوت اعلي پركشيده است گفتم آقاي كاملي هرکه آنجا بخوابد شهيد خواهد شد. بهره حال كاملي كه به نظر من از همه جهت كامل بود آنجا خوابيد وبه آن صورت كه بعداً اشاره خواهد كرد شهيد شد و به صالحين پيوست.

آري آن شب عمليات بدر، شب چهارم، چند شب از عمليات رمضان، چند شب از شب هاي فتح المبين، چند شب از شب هاي بيت المقدس، دو سه شب از عمليات والفجر 4، والفجر 8، شبهايي پس از كربلاي 4 و 5 آن شب كربلاي 3، شب هاي اندوهبار حلبچه و شبهاي بهار و تابستان 1376 يادآور چيزهايي است كه در حد بضاعت به آنها اشاره خواهم كرد.

<< آخرین صفحه   1 2   اولین صفحه >>